۱- چند روز قبل خبری مبنی بر اعدام دو عضو گروهک جندالله به سرکردگی عبدالمالک ریگی در یکی از سایتهای خبری توجهم را به خود جلب می کند. اسم یکی از این افراد خیلی به نظرم آشنا می رسد؛ یعقوب مهرنهاد را انگار قبلا جایی دیده یا شنیده ام... اما هرچه به مغزم فشار می آورم راه به جایی نمی برم. تا دیروز که سری به وبلاگ سارا و مهران می زنم و می بینم اسم وبلاگش را تغییر داده: به یاد یعقوب مهر نهاد؛ آنکه برای آزادی بردار رقصید. لینک محمدرضا یزدان پناه را می بینم و ...
از دیروز تا به امروز دارم راجع به یعقوب مهرنهاد تحقیق می کنم. یافته های گوگل را بارها خوانده ام. و وبلاگ مهرنهاد را. عده ای معتقدند که او عضو گروهک شیطانی جند الله بوده پس اعدام حق اوست و عده ای دیگر معتقدند که آن مرحوم هیچ ارتباطی با جندالله نداشته و این اتهام تنها بهانه و دستاویزی بوده برای سر به نیست کردن یک مخالف...
مطالب وبلاگش را بارها می خوانم و واژه هایش را مرور می کنم: حقوق بشر، ۸ مارس روز جهانی زن ، زنان ، دموکراسی و... از خودم می پرسم مگر ممکن است کسی از این مفاهیم سخن بگوید و عضو جندالله باشد. کسانی که قائل به چنین ارتباطی می باشند مطمئنا در مورد جندالله و چگونگی شکل گیری آن اطلاعی ندارند. مطمئنم که این حضرات از درس آموختگی عبدالمالک ریگی و همقطارانش در مدارس مذهبی شمال پاکستان نمی توانند اگاه باشند و از اینکه این مدارس با هزینه بن لادن و اعوانش اداره می شود. فکر نمی کنم لازم باشد در مورد اعتقادات طالبان و جندالله و اثبات اینکه اعتقادات واپسگرایانه و کثیفشان تا چه اندازه با مفاهیمی چون حقوق زنان یا دموکراسی در تعارض است حرفی به میان آورم. چگونه ممکن است یک چهره امروزی که ریش خود را از ته می تراشد ، حرفهای مدرن می زند ،آرزومند وحدت شیعه و سنی و عاشق صلح است با عبدالمالک و امثال او که تراشیدن ریش به آن شیوه را ضدیت با اسلام می پندارند و در سی دی های متعددی که از جنایتهای آنان منتشر می شود پس از سربریدن انسانهای بیگناه بر منبر نشسته و ریختن خون شیعه را موجب ورود به بهشت می دانند هم مسلک و هم عقیده و همکار باشد؟
از دیگر سو سوال مهمتر این می تواند باشد: اگر به راستی او با جندالله مرتبط بوده چرا محاکمه وی بدون حضور وکیل و خانواده اش برگزار شده و چرا هیچ گونه مدرکی دال بر این ارتباط منتشر نمی شود؟ در کجای دنیا چنین محاکماتی آن هم برای جرایم امنیتی اعمال می شود. با این تفاسیر آیا حق نداریم اعدام یعقوب مهرنهاد را استقبالی زود هنگام از طرح اعدام وبلاگ نویسان به شمار آوریم؟
۲- چند هفته پیش دولت پاکستان عبدالحمید ریگی برادر عبدالمالک را تحویل مقامات ایرانی داد . بلافاصله گروهک جندالله در یک اقدام تلافی جویانه به یک پاسگاه در محدوده شهر خاش شبیخون زد و ۱۶ نفر را در این پاسگاه به گروگان گرفت. اغلب گروگانها سربازان بیگناهی بودند که در این منطقه بد آب و هوا و پرخطر خدمت سربازیشان را می گذراندند. در روزهای بعد جند الشیطان بهای آزادی این گروگانها را آزادی برادر عبدالمالک دانست. این در حالی بود که مقامات ایرانی عین خیالشان هم نبود که این جماعت سنگدل رحم و مروت ندارند. روزهای بعد شبکه العربیه فیلم سر بریدن دو تن از این سربازان بیگناه راپخش نمود و چند روز بعد دو نفر دیگر...
در حالی که جوانان بیگناه بی پناه در حال ذبح شدن به دست شیاطین بودند در این سو حضرات فرصت را مغتنم یافته و با سوء استفاده از جو موجود حکم اعدام یعقوب مهرنهاد را امضا می کردند...
۳- تابستان سال ۷۸ به همراه یکی از آشنایان به قصد دیدن خانواده دایی ام عازم ایرانشهر شهری در حدود۳۷۰ کیلومتری زاهدان شدیم. در شامگاه اولین روز ورودمان در یکی از خیابانهای شهر و جلوی چشم ساکنان محل سه نفر با لباس بلوچی و مسلح به کلاشینکف راه را بر خودرو شخصی مان سد کردند. با زور اسلحه و ضرب و شتم ما را به حیاط یکی از منازل هدایت کردند و پس از گرفتن سوئیچ، خودرو را به سرقت بردند. بنده بلافاصله با ۱۱۰ تماس گرفتم و جریان را اطلاع دادم. پس از تماسهای مکرر در حدود ۴۵ دقیقه بعد ۱۱۰ رسید درحالی که در شهر کوچکی مثل ایرانشهر طبیعتا در مدت زمان ۱۰ دقیقه پلیس می توانست حاضر باشد. پس از رسیدن پلیس در حالی که ما هراسان مسیر فرار اشرار را به آنها نشان می دادیم تا در صدد تعقیب برآیند سروان نیروی انتظامی با خیال راحت مشغول بازجویی از ما شد و عنقریب ما را متهم کرد که شما با اشرار همدست بوده اید و چه بسا که با شما دشمنی داشته اند!
در روزهای بعد که ما نا امیدانه مشغول پیگیری پرونده در داره آگاهی ایرانشهر بودیم. درجه داری با کمال وقاحت به من گفت: "بنده از همکارم که در شمال خدمت می کند فقط ۵۰ هزار تومان بیشتر حقوق می گیرم. فکر کرده ای دیوانه ام که جانم را بگذارم کف دستم و به خاطر ماشین شما با این آدمکشها طرف شوم؟!"
۴-آقایان مسوولی که جان مردم این بوم و بر برایتان پشیزی ارزش ندارد، آیا بهتر نیست به جای گذاشتن انواع و اقسام طرحهای امنیت اجتماعی و گذراندن قوانین علیه وبلاگ نویسان فکری به حال امنیت مرزهای شرقی کشور بکنید؟
آقای احمدی نژاد
بهتر نیست به جای عوض کردن وزیر کشور به فکر تقویت امنیت مرزهای کشور باشید. خالی کردن یک پاسگاه و عقب نشینی بدون درگیری به سمت پاکستان در قضیه اخیر پاسگاه خاش و آنچه که در قضیه تاسوکی اتفاق افتاد آیا امنیت مرزهای شرق را زیر سوال نبرده است؟!
چگونه دمادم از قدرت ارتش و سپاه اسلام دم می زنید در حالی که عرضه خفه کردن چند جوجه تروریست مرتجع را هم ندارید. تا کی می خواهید بی عرضگی نیروهای امنیتی خود را در دستگیری اعضای جندالله با اعدام افراد بیگناه و و صلح طلبی چون یعقوب مهرنهاد سرپوش بگذارید. چه بسا که تاکنون عوامل "چراغ" را به کار گرفته و فیلمی مبنی بر اعترافات آن مرحوم مبنی بر همکاری اش با جندالله را نیز تهیه کرده باشید تا که اگر صدایی بلند شد از "سیمای" بد سیمایتان پخش نمایید و به عنوان مدرک فساد فی الارض ارائه دهید. لابد این مقابله شماست با فیلمهایی که از شبکه العربیه ذبح شدن سربازان بیگناه سرزمینمان را به دست تروریستهای سنگدل و از خدا بی خبر گروهک ریگی پخش می کند؟
به سرداران کهنه کار میهن بگویید سربلند نکنند وقتی جوانکی بیست و اندی ساله را حریف نیستند. بگویید شمشیرهایشان را که به قصد مقابله با آمریکا از غلاف برکشیده اند غلاف کنند که نمایش قدرتشان در برابر گروهک ریگی حیثیتمان را در دنیا لکه دار کرده است.

با نزدیک شدن زمان انتخابات دهم ریاست جمهوری هر روز شاهد گمانه زنیهای متعدد در خصوص حضور شخصیتهای سیاسی جناحهای گوناگون در انتخابات مذکور هستیم. در این میان آنچه عمده ترین نگرانی روزنامه نگاران و تحلیلگران سیاسی به شمار می رود، حضور یا عدم حضور سید محمد خاتمی رییس جمهور پیشین است. در حالی که اطرافیان خاتمی قصد دارند احتمال حضور او را کم جلوه داده و با مطرح کردن مباحثی از قبیل رد صلاحیت احتمالی وی در انتخابات آینده افکار عمومی را به نفع خود هدایت نموده و راه را بر تخریبهای احمالی پیشرس سد نمایند ، شواهد موجود حکایت از آماده شدن رییس جمهور اندیشه گرای عصر اصلاحات برای رقابت با رییس جمهور نوچه پرور عصر فترت در انتخاباتی تاریخی دارد.
رییس جمهور آینده چه کسی خواهد بود؟ این جمله را چه یک سوال تلقی کنیم و چه گونه ای از ابراز نگرانی ملتی برای آینده ، جوابی دارد که این روزها مورد انتظار همه اقشار و گروههای سیاسی و اجتماعی جامعه است. سیاستهای بی در و پیکر احمدی نژاد بویژه در عرصه اقتصادی چنان عرصه را بر مردم تنگ کرده که همگان منتظر معجزه ای نه از جنس"معجزه هزاره سوم" که از جنس یک "قهرمان" مبارزه با تورم و بحرانهای موجود هستند.
در این میان نامزدی که قبل از همگان دست به کار تبلیغات شده و اسب انتخاباتی خود را زین می کند کسی نیست جز رییس جمهور محمود احمدی نژاد که با سرعت بخشیدن به طرح "یارانه های مستقیم" قصد دارد عوام فریبی خود را به اوج رسانده و نوع تکامل یافته "صدقه پروری" را با طرح مذکور به اجرا گذارد. طبیعتا با واریز کردن این حجم بی رویه نقدینگی در اقتصاد چاک چاک این سرزمین حتی خوش بین ترین اقتصاددانان هم افزایش تورم را انکار نمی کنند. به نحوی که رییس جمهور بعدی اگر کسی جز احمدی نژاد هم باشد باید خود را برای مقابله ای اساسی با پیامدهای طرح مذکور آماده کند. تنها احمدی نژاد است که با دلگرمی به "دروغهای بزرگ" خود و انصارش نگرانی عمده ای را از بابت طرح یاد شده احساس نخواهد کرد.
در جناح مقابل اگرچه گزینه هایی چون نجفی ، عارف ، روحانی و ... هر روز در حال مطرح شدن هستند لیک ناگفته پیداست که هیچ یک از این افراد چونان سلف قبلیشان برادر "معین" حریف پوپولیستی چون احمدی نژاد نخواهند بود.
شکاف موجود بین حزب اعتماد ملی و مشارکت نیز خیال آرزومندان رفتن احمدی نژاد را آسوده نمی گذارد. پاشنه های ورکشیده کفش ریاست جمهوری کروبی علیرغم شانس اندکش برای پیروزی بر رقیب "خواب برهم زننده"، نشان از این حقیقت دارد که شیخ را اعتقاد بر این است که:" دیگی که برای من نجوشد، می خواهم کله سگ در آن بجوشد."
قالیباف نیز دیریست که آرام و سر به زیر و در حاشیه ی غیر سیاسی شهرداری که خود "متنی" است بس پر اهمیت ، سرگرم بافتن قالی ریاست جمهوری است. رایزنیهای گسترده وی با اقشار مختلف به ویژه دانشگاهیان و دایر کردن زودهنگام و بی سر وصدای ستادهای انتخاباتی اش در استانها نشان می دهد که او می تواند خوشحال ترین فرد از عدم حضور "سید محمد اصلاح طلب" در انتخابات آتی باشد.
در اردوی اصولگرایان طرح گزینه هایی چون لاریجانی و حداد عادل گرچه تا قبل از تشکیل مجلس هشتم منطقی به نظر می رسید لیکن با ترفند احمدی نژاد مبنی بر توصیه نمایندگان ائتلاف رایحه به طرفداری از ریاست لاریجانی بر مجلس جدید ، بسیاری از صاحبنظران ریاست مجلس را لقمه ای می دانند که رییس جمهور برای انصراف رقیب اول از رقابت گرفته و با این شیوه با یک تیر دو نشان زده است. از یک طرف تریبون حداد را که می توانست همچنان او را در ردیف رقبای احمدی نژاد قرار دهد از او گرفته و زیرکانه وی را به حاشیه هدایت نمود و از طرفی نیز با اهدای "ریاست مجلس هشتم" به رقیب دیگر انگیزه های وی را برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری کاهش داد.
با این تفاسیر می توان گفت نامزدهای فرعی را که کنار بگذاریم مربع احمدی نژاد ، خاتمی ، قالیباف ، و کروبی مدعیان اصلی رقابت برای کسب عنوان برترین مرد دولت نهم خواهند بود که این ترکیب با تجزیه رای منتقدان احمدی نژاد او را برنده از میدان خارج خواهد کرد. این پیش بینی آنگاه قوت می گیرد که تاثیر عوام فریبی و صدقه پروری های رییس جمهور فعلی در سفرهای استانی اش را با تاثیر آتی دریافت یارانه های مستقیم بر ملت جمع نموده و در معادله مذکور به حساب آوریم.
لیکن در صورتی که کروبی برای یک بار هم که شده به چیزی جز قدرت طلبی های شخصی خویش نظر افکنده و چون انتخابات دوره هفتم و هشتم در صف حامیان خاتمی و نه رقیب او قرار گیرد می توان انتظار داشت که خاتمی به مدد "شخصیت کاریزماتیک" و قابل احترامش حتی برای مخالفان و سابقه بهترش در زمینه کنترل اوضاع اقتصادی مملکت در مقایسه با دولت احمدی نژاد ، همچنین پشتیبانی "سردار" کارگزاران فعلی و سازندگان سابق از او بار دیگر سکان ریاست جمهوری کشور را به دست گیرد و با توجه به وجهه مطلوب بین المللی که دارد بویی از بهبود اگر نگوییم؛ بوی جلوگیری از بدتر شدن وضع موجود را چه در زمینه مساله هسته ای و چه بحران اقتصادی به مشام ملت برساند، هرچند که خواننده می تواند از من بپرسد: از این بدتر هم مگر ممکن است؟
پاسخ می تواند مثبت باشد اگر خاتمی نیاید و چهره مشارکتی دیگری صرفنظر از این که چه کسی باشد را به جای خود بفرستد. در این صورت کروبی حتما شرکت خواهد کرد و حتی ممکن است مشارکتیها را نیز وادار کند که به جبران دوره نهم او را به عنوان کاندیدای مورد حمایت خود معرفی کنند. در این صورت مثلث کروبی ، قالیباف، احمدی نژاد دوباره می تواند ریاست جمهوری احمدی نژاد را تمدید نماید. چرا که نه کروبی وجهه خاتمی را دارد و نه قالیباف که تریبونهایش فقط در تهران می توانند با تریبونهای احمدی نژاد برابری کنند از قدرت اقناع افکار عمومی کشور آن هم در دوره کوتاه مدت تبلیغات علنی برای انتخابات برخوردار است.ضمن اینکه مساله شکستن آراء منتقدان دولت فعلی در اینجا باز هم وجود خواهد داشت.
با این نگاه تنها در صورتی می توان به تغییر دولت و به تبع آن تغییر وضعیت فجیع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مملکت امید داشت که خاتمی رقیب احمدی نژاد باشد و دقیقا از همین روست که آمدن یا نیامدن خاتمی به مساله روز تبدیل شده و هر روز مطالبی در این خصوص در مطبوعات ، محافل و سایتهای اینترنتی به چشم می خورد.
هرچند که نتیجه گیری از این دست شاید نوعی ساده سازی مساله با اهمیتی چون انتخابات دهم به نظر برسد لیکن سناریوهای عرضه شده تا اطلاع ثانوی معتبر به نظر می رسد مگر اینکه به یکباره شخصیتها و موقعیتهای غیرمنتظره ای در عرصه سیاست کشور پدیدار گردد؛ چیزی که در مملکتی به نام ایران، هر لحظه می تواند اتفاق بیافتد.


متاسفانه شب گذشته حدود ۲۰ تن از هموطنانمان که در بیمارستان شهدای تجریش بستری بودند به علت قطعی برق و از کار افتادن دستگاههای تنفسی و حیاتی جان خود را از دست دادند.
گفته می شود تاخیر ۱۷ دقیقه ای در برقراری برق اضطراری باعث شد خانواده های این عزیزان داغدار شوند.
به تمام خبرگزاریها و مطبوعات دستور اکید داده شده که از انتشار هر گونه خبری در خصوص واقعه مذکور جلوگیری نمایند.
هرچند که زندگی در این مملکت مرگ تدریجی است ولی این دلیل نمی شود که بر مدیریت ابلهانه ای که باعث و بانی فجایعی از این دست است لعنت نفرستیم. دولتی که عرضه مدیریت و تامین بدیهی ترین نیازهای امروزین جامعه (آب،برق،گاز و...) را ندارد می خواهد دنیا را اداره کند!
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو ...

نمایندگان مجلس هشتم در جلسه علنی روز چهارشنبه مورخ 12/4/1387 در اولین گام طرحی را تهیه و یك فوریت آن را به تصویب رساندند كه مجازات جرائم اخلال در امنیت روانی جامعه را تشدید میكند. در صورت تصویب نهایی این طرح كه از سوی 19 نفر از نمایندگان تهیه شد، مجازات بسیاری از جرائم همچون راهزنی و سرقت مسلحانه، تجاوز به عنف، تشكیل باندهای فساد و فحشا، تاسیس و دایر كردن وبلاگ و سایت مروج فساد و فحشا و الحاد، قاچاق انسان به منظور استفاده جنسی، شرارت، آدمربایی به قصد تجاوز یا اخاذی شامل حكم مجازات محارب و مفسد فیالارض یعنی اعدام میشود. در واقع نمایندگان مجلس هشتم قصد دارند برای ایجاد امنیت روانی و اجتماعی در جامعه مجازات اعدام را برای بسیاری از جرائم دیگر تعمیم داده تا از این طریق موفق به تامین امنیت شوند. طراحان در مقدمه این طرح درباره لزوم تهیه و پیشنهاد آن گفتهاند: "یكی از وظایف مهم حكومت ایجاد امنیت روانی و اجتماعی در جامعه است ولی متاسفانه برابر گزارشات واصله از مقامات ذیربط تعدادی اندك از مجرمین این امنیت را از مردم سلب كردهاند." یكی از مدافعان طرح "تشدید مجازات اخلالگران در امنیت روانی جامعه" روحالله حسینیان نماینده تهران و رئیس مركز اسناد انقلاب اسلامی است كه پیش از این دارای سوابقی در نهادهای قضایی و امنیتی بوده است. به جز او اسامی افرادی چون موسی قربانی ، محمدرضا باهنر ، الیاس نادران ، حمیدرضا حاجی بابایی و جواد جهانگیر زاده نیز در شمار امضاکنندگان طرح مذکور آمده است.
اما آنچه در این میان قضیه را بغرنجتر از آنچه هست نمایش می دهد ، برشمردن جرم وبلاگ نویسی همردیف با جرایمی نظیر سرقت مسلحانه، قاچاق انسان ، آدم ربایی و تجاوز به عنف است و تلاشی بیشرمانه در جهت قراردادن جرم مذکور (اگر ابراز عقیده حتی ملحدانه را جرم بدانیم!) در زمره مصادیق مفسد فی الارض، که بعید می دانم لازم به گفتن باشد که تا چه اندازه این مفهوم مبهم و بی تعریف می باشد.
"فساد" ، "فحشا" و "الحاد" نیز که به عنوان مصادیق جرم در خصوص وبلاگ نویسی ذکر شده هر سه مفاهیمی به غایت کلی هستند که تاکنون نه علما و فقها و نه حقوقدانان نتوانسته اند بر سر آن به توافق و اجماع روشنی دست پیدا کنند. بنابر این خود این قضیه می تواند بزرگترین ایراد طرح مذکور باشد چرا که از بدیهی ترین خصوصیات قانون "صراحت" و "دقت" آن می باشد.
تنظیم یک طرح قانونی با این کلیت که می تواند هر مصداقی را در بر بگیرد تنها می تواند نشانگر عزم جزم واضعان آن جهت سلاخی هر گونه اندیشه مخالف حتی در فضای مجازی وب به بهانه مفسد فی الارض بودن صاحب آن اندیشه باشد.
در ماده 4 طرح مذکور آمده است:"وسائل نقلیه و اماکنی که برای ارتکاب جر ائم ماده 2( که در بالا ذکر شد) مورد استفاده قرار گیرد به حکم دادگاه ضبط می گردد."
ماده مذکور می تواند خود دستاویز بزرگی باشد برای دست اندازی به مالکیت خصوصی شهروندانی که به تعبیر حضرات ، وبلاگ نویسی شان موجب ناامنی در روان جامعه گردیده است.
اگرچه در تبصره ماده 5 قانون مذکور دادگاههای تجدید نظر برای رسیدگی به احکام مربوطه در دادگاه بدوی پیش بینی شده لیکن در ماده 6 آمده است: "مجازات جرائم موضوع این قانون قابل تخفیف ،تبدیل و تعلیق نمی باشد." که اینجا سوال پیش آمده این است که پس دادگاه تجدید نظر قرار است به چه مهمی بپردازد؟
پیشنهاد "اشد مجازات" برای مامورانی که در تعقیب مجرمان موضوع قانون مذکور کوتاهی نموده یا موجبات خلاصی آنان را فراهم آورند، ماده هراس آور دیگری است که در این قانون گنجانده شده و گواه دیگری است بر عدم مدارا با مخالفان.
اگرچه جرایمی نظیر تجاوز به عنف ، آدم ربایی به قصد تجاوز یا اخاذی و امثالهم متاسفانه در جامعه رو به افزایش بوده است و طبیعتا جهت ایجاد امنیت شهروندان تدابیر ویژه در راستای پیشگیری از آن ضروری به نظر می رسد، لیکن بنده نیز چون هر وبلاگ نویس دیگری با عنایت به ماهیت پیشنهاد دهندگان طرح که سوابق معلومی در ایجاد خفقان اجتماعی داشته اند حق دارم که از عواقب وخیم آن بترسم و از اینکه ممکن است به جرم وبلاگ نویسی همردیف با یک قاتل یا متجاوز به ناموس مردم حکم اعدام دریافت کنم نگران باشم.
بی شک ایجاد این نگرانی و تشویش در میان بلاگر ها از عمده ترین اهداف امضاکنندگان طرح یادشده و رای دهندگان آتی آن می باشد تا بدین وسیله تنها عرصه ای که تاکنون حاکمیت از اعمال کنترل صد در صد بر آن عاجز مانده بوده را وادار به تسلیم نماید.
از این که بگذریم ، بخش اعظم نگرانی من متعلق به این بی حسی عذاب آوری است که جامعه ایرانی را فراگرفته است. به جز چند شخصیت، نظیر شیرین عبادی و عباس معروفی که طی بیانیه هایی به طرح مذکور واکنش نشان داده اند ، شخصیتها ی دیگر حتی بلاگرهای فعال که خود، در تیررس قانون مذکور قرار دارند ، هیچگونه اعتراض مشخصی را در خصوص عواقب وخیم آن ابراز نداشته و بعضا به ابراز نگرانی های معمول بسنده کرده اند.
در هر صورت این طرح چه به تصویب برسد یا نرسد ، خود، باعث اخلال در امنیت روانی جامعه به ویژه جماعت وبلاگ نویسان شده و اگر قرار است روزی این طرح به تصویب رسیده و اجرا شود ، واضعان آن به عنوان اولین مصادیق "اخلال در امنیت روانی جامعه" باید مورد مجازات قرار گیرند.
امروز صبح وقتی زنگ ساعت بیداری دوباره ای را برایم یادآوری می کرد در خودم هیچ انرژی برای شروع یک روز دوباره و یک تلاش دوباره حس نکردم. خوب که فکر می کنم می بینم مدتهاست آن انرژی سابق را ندارم. این روزها می گذرد چون باید بگذرد ولی برای من آن طور نیست که همیشه خواسته ام و نه آن طور که آرزویش را داشته ام.
زندگی این روزها بیشتر رنگ عادت به خود گرفته است.رنگ تکرار ومن همواره ترسیده ام از این تکرار. از رفتن صبح و بازگشت شب بدون هیچ توانی برای حتی مطالعه یک کتاب ویا شنیدن یک قطعه موسیقی. زندگی این روزها بوی برنج و گوشت و گوجه می دهد. بوی پس انداز برای تضمین آینده. بوی پیشرفت؟ نه ، نشنیده ام و بوی طراوت.
نمی دانم چرا این روزها همش فکر می کنم که دارم پیر می شوم. از این فکر متنفرم .بارها از خود رانده امش. ولی باز می آید با بیرحمی تمام ، و تک تک سلولهای روحم را می خراشد. گاهی وقتها در درستی شیوه زندگی ام تردید می کنم. آیا این همان چیزی است که از زندگی می خواستم؟ داشتن یک شغل تقریبا مناسب با پس اندازی تقریبا مناسب برای حداقل دو نفر و آرامش یک کلبه دو نفره. و بلافاصله ندایی درونی به من می گوید: "نه! این همه چیز تو نیست". حلقه مفقوده ای دارم که می خواهم پیدایش کنم. روح سرکش من از تکرار و در جا زدن متنفر است. یاد آن شعر قشنگ می افتم،شاید از شاملو که می گفت:"من از سلاله ی درختانم. تنفس هوای مرده ملولم می کند."
باید هوای زندگی را تازه کنم.تازه مثل هوای پاک صبح کوهستان. و آن وقت با تمام وجودم نفس بکشم و ریه هایم را پر کنم از اکسیژن لذت. باید حرکتی بکنم. ادامه تحصیل در مقطع دکترا شاید شروع خوبی باشد. شاید هم مهاجرت. گریختن از سرزمین اجبارها. این هم می تواند گزینه مناسبی باشد، یا به دست آوردن شغلی جدید، یا...
باید کاری بکنم.
مطلب جدید دن کیشوت با عنوان به عمل کار برآید و یاد آوری سیاستمداران کاردان گذشته بنده را برآن داشت تا با یادآوری یک نمونه از مصداق های فوق العاده ی کاردانی در سیاست (البته از نظر این حقیر) امکان مقایسه ای عینی تر را برای خوانندگان عزیز فراهم آورم.
قوام که در رزومه سیاسی خود سابقه ۵ بار نخست وزیری دارد در روز ۶ بهمن علیرغم خصومت محمدرضا پهلوی با وی که میراث پسر از پدر تاجدار خود بود در ۱۳۲۴ به واسطه نیاز کشور به سیاستمداری با تجربه برای چهارمین بار به مقام رییس الوزرایی دست یافت.
در آن برهه جنگ جهانی دوم به اتمام رسیده بود و طبق مفاد قراردادی که در دوران جنگ بین دول ایران،روسیه،انگلیس و ایالات متحده به امضا رسیده بود سه کشور متفق تعهد کرده بودن که ظرف ۶ ماه پس از پایان جنگ خاک ایران راترک نمایند. ازاین ۳ کشور آمریکاییها اولین گروهی بودند که سربازان خود را از پایگاه خود در ایران (محل فعلی کوی دانشگاه تهران در خیابان امیر آباد) تخلیه نمودند. پس از آن نوبت به انگلیسیها رسید که قوای خود را از مناطق جنوبی کشور تخلیه نموده و به خاک خود فرا خوانند. در همان ایام ایران و انگلیس قراردادی را بر سر نفت جنوب کشور به امضا رساندند که بر طبق آن امتیاز بهره برداری از منابع نفت جنوب ایران به انگلیسیها واگذار می شد. طبق معادلات آن دوره بلافاصله شورویها خواستار امتیاز مشابهی جهت بهره برداری از نفت شمال شدند. این جریان که در دوره نخست وزیری ساعد اتفاق افتاد با مخالفت شدید مجلسیان مواجه شد و همین امر موجب لجبازی روسها در خارج کردن قوایشان از مناطق شمالی کشور گردید. جسارت روسها در این قضیه موجب گردید تا پیشه وری در آذربایجان و قاضی محمد در کردستان به پشتگرمی روسها اعلام خودمختاری کنند و در عمل هم زمانی که شاه قوای ارتش را برای سرکوب پیشه وری به آذربایجان گسیل داشت در قزوین قوای شوروی جلوی ارتش ایران را سد کرده و آنها را مجبور به بازگشت نمودند.
در این شرایط وضعیت بغرنجی بوجود آمده بود و انتظار می رفت که به زودی ایرانیان مجبور شوند با آذربایجان و کردستان همانگونه خداحافظی کنند که با شمال آذربایجان و ارمنستان و گرجستان و... موقعیت بین المللی ایران بعد از جنگ به شدت تضعیف شده بود و در عرصه داخلی نیز شاه جوان و بی تجربه عملا هیچکاره بود. در این وضعیت ایران به سیاستمداری کارکشته و با درایت نیاز داشت که نقشی چون تالیران نماینده کشور شکست خورده اتریش پس از جنگ جهانی اول ایفا کند.
طبیعی بود که این مهم از افرادی چون ساعد و صدر الاشراف و مرتضی قلی خان بیات که بعضا رجال خوشنامی هم بودند بر نمی آید. از این رو نمایندگان ،مطبوعات و دربار علیرغم اینکه دل خوشی از قوام نداشتند متفقا اورا به نخست وزیری برگزیدند.
قوام السلطنه در ۶ بهمن نخست وزیری را بر عهده گرفت و در ۲۹ بهمن جهت حل قضیه آذربایجان و نفت راهی شوروی شد. در مسکو علیرغم بی اعتنایی اولیه استالین به قوام وی در نهایت توانست با زیرکی ورق را به نفع خود برگرداند. قرارداد قوام- سادچیکوف حاصل این سفر بود که طی آن قوام ضمن عقد قراداد ۵۰-۵۰ بهره برداری از نفت شمال با شوروی از آنان تعهد گرفت که بلافاصله قوای خود را از شمال ایران بیرون بکشند و دست از پشتیبانی فرقه دمکرات آذربایجان و قاضی محمد در کردستان بردارند.
این قرارداد علیرغم ظاهر معمولی آن اوج زیرکی و تجربه قوام در اجرای دیپلماسی را نشان می دهد.
بلافاصله بعد از بازگشت قوام استالین فرمان عقب نشینی قوای خود از ایران را صادر کرد و همزمان قوام قوای ارتش را به آذربایجان و کردستان گسیل داشت. فرقه بدون مقاومت خاصی تسلیم شد و سید جعفر به باکو گریخت. قاضی محمد نیز در کردستان به دار آویخته شد و غائله تجزیه طلبی ختم به خیر شد.
حال نوبت به تعهدات قوام رسید. مجلس چهاردهم در همین دوره به پایان رسید و در انتخابات مجلس پانزدهم حزب دمکرات قوام اکثریت را از آن خود کرد. در اینجا بود که قوام با چشمکی به مجلس حکم ابطال قراداد نفت شمال با شوروی را صادر نمود و مجلس قراداد مذکور را رد کرد.
این عمل خشم شورویها را برانگیخت و قوام را به فریبکاری متهم کردند. حال آنکه قوام تقصیر فسخ قراداد را نه از جانب خود که از جانب مجلسیان می دانست و به صورت غیر مستقیم شورویها را با نمایندگان ملت طرف می کرد.
گرچه اشتباه بعدی قوام در پذیرفتن نخست وزیری بعد از مصدق و جریان ۳۰ تیر باعث گردید که وی از چشمها بیفتد و به چهره ای منفی تبدیل گردد لیک ،تاریخ دیپلماسی ایران خاطره این کیاست را تا همیشه به خاطر خواهد داشت . این قضیه و دیگران از این دست ثابت می کند که کیاست، تدبیر و شعور سیاستمداران تا چه اندازه می تواند در تعامل با سایر کشورها هر چقدر که توانمند و برتر باشند ،کارساز باشد.

تابستان ، اگرچه برای خیلیها یادآور روزهای گرم کلافه کننده است، اما برای من یادآور خوبترین خاطره هاست. روزهای پرسه های بی دلیل در کوچه پس کوچه های زادگاه کویری ام. روزهای تشنگیهای طاقت فرسا و باز دویدن و بازیگوشی با بچه های همسایه . روزهای آب تنی در هر حوض و جوی که ارتفاع آبش به زانوان کودکی برسد. روزهای لمیدن در سایه درختان بید. روزهای دستبردهای ظهر هنگام خلوت به باغهای زردآلو و جالیزهای خربزه و تعقیب و گریزهای مکرر با باغبان و جالیز دار. روزهای سرک کشیدنهای دختر همسایه از پنجره وقتی برادر و مادرش از فرط گرما به خواب می رفتند. روزهای عاشقیهای بی دلیل کودکانه. روزهایی که سادگی و صداقت دیوار به دیوار کلبه استیجاری ما بود. روزهای نگرانی مادر برای سر آمدن قرارداد اجاره و دربدریهای دوباره. روزهای کلاس تابستانی . روزهای دید و بازدید با بچه های فامیل. روزهایی که نبض هستی را هر روز در دل کشتزارها می گرفتیم و از فرط شادیهای کودکانه بارها ریسه می رفتیم.
آن روزها دیگر بر نمی گردد. مثل امروز که درست مثل دیروز تمام می شود و مثل فردا. نمی دانم چه شد که دلم تنگ شد برای آن روزهای با ترانه ی بی اندوه. برای روزهایی که تمام دلخوشیهای من در یک رینگ دوچرخه خلاصه می شد و چوبی که از بس در شیارهای رینگ جا گرفته بود مثل آینه صاف شده بود و صیقلی. صاف آنطور که دل پیرمردان کشاورز.
دلم تنگ شده برای روزهای بدون سیاست. بدون دروغ. بدون دغدغه نام ونان. دلم تنگ شده برای مردمان بدون وقت قبلی. مردمان شاد. مردمان بی بنز و تلویزیون و اینترنت. مردمان خوابهای سر شب و بیداریهای سر صبح. مردمان بی پست و مقام. مردمان مومن بی ریا. دلم تنگ شده برای خودم.
چقدر این روزها بد می گذرد...
*پی نوشت: نقاشی بالا اثری ماندگار است از نقشهای سهراب سپهری.
